۱۳۸۸ خرداد ۱۹, سه‌شنبه

مونادها* در خیابان

این روزها اگر به خیابان‌های ایران به‌خصوص درشهرهای بزرگ سری بزنید با منظره‌ای بهت برانگیز مواجه می‌شوید: دسته‌های مردمی را می‌بینید که به‌صورت توده‌ای گردآمده‌اند. دسته‌هایی که به پیاده روها محدود نمی‌شوند و تردد خودروها را دشوار و بعضا غیر ممکن می‌سازند. حاضرینِ در خیابان‌ها عموما جوانان و نوجوانانی هستند با میانگین سنی بین 15 تا 30 سال.

آنان بعضا پلاکاردها، یا پوسترهایی در دست دارند و مچ‌بندی بردست، یا پارچه‌ای دور سر بسته‌اند که همه گویای کاندیدای مورد علاقه‌ی آنان در انتخابات ریاست جمهوری پیشِ روست: طرف‌داران رییس جمهور فعلی و آنان که به یکی از دو کاندید مقابل تعلق خاطر دارند و طرفه آن‌که نه چهره‌های کاندید شده جدیداند و نه شعارهای آنان.

اما خواست‌ حاضرین حول چه مضامینی دور می‌زند؟ شاید بررسی شعارهای مطرح شده معیار خوبی برای خواست آنان به‌دست دهد. اما این‌جاست که فردی که به چنین بررسی‌ای بپردازد به نتیجه‌ای حیرت انگیز دست می‌یابد. هدفِ این حضور، که در تهران در هفته‌ی منتهی به انتخابات شاید به صدهزار نفر بالغ شود، تقریبا در هیچ شعاری بازتاب نمی‌یابد. آن‌چه می‌بینید و می‌شنوید هوکردن هوارداران طرف مقابل است و ابراز تنفر از او به‌صورت شعارهایی نظیر یه هفته دو هفته طرف حموم نرفته از سوی طرف‌داران کاندیداهای به اصطلاح اصلاح‌طلب و در طرف مقابل سوسولا دست نزنین النگواتون می‌شکنه از سوی هواداران رییس جمهور فعلی!!

در تلاش برای بررسی روان‌شناسانه‌ی این پدیده می‌توان گفت در نتیجه‌ی خلع سلاح کردن جنبش‌های اجتماعی از سوی دولت: دانش‌جویانِ رادیکال، زنان و کارگران و ممانعت از شکل گیری هر نوع تشکل آزاد و مستقل در شکل شورا، سندیکا، کمیته‌های کارگری و حتی گروه‌های مطالعاتی، به زندان افکندن و وضع وثیقه‌های سنگین برای بسیاری از این فعالین، بستن نشریه‌های دانش‌جویی و ممانعت از حضور چهار ناشر آگاه، آگه و اختران و دیگر، چهار ناشری که در چاپ آثار مارکسیستی شناخته شده‌اند در نمایشگاه کتاب امسال و در یک مورد، که اتفاقا همین روزها در جریان است، یعنی هجوم نیروهای امنیتی به دفتر نشر دیگر و منزل مدیران این انتشارات، ضبط کامپیوتر، کتاب‌ها و وسایل آنان و احضارشان به اداره‌ی اطلاعات که تنها مشتی‌ست نمونه‌ی خروار، حاکمیت از هر نوع هم‌صدایی حتی در صلح‌آمیزترین شکل آن ممانعت به عمل می‌آورد و با این کار هر نوع امکان حضور جمعی و کسب آگاهی اجتماعی و طبقاتی قویا سد می‌شود.

اما برای بررسی حال و هوای این روزهای خیابان‌ها این پدیده راباید در کنار میل طبیعی به ابراز وجود به هر شکل ممکن و خلا هرگونه امکان حضور اجتماعی و حتی تفریح و شادی قرار داد. نتیجه، حضور گسترده‌ی افرادی‌ست که هیچ گونه امکان کسب آگاهی اجتماعی نیافته‌اند اما از این امکان حضور صرف نیز نمی‌گذرند پس چونان ذره‌هایی با مشترکاتی گنگ سرازیر خیابان می‌شوند. این حالت شبیه نوعی هویت‌یابی‌ست که در ابراز هیجان بین هوادران تیم‌های فوتبال به‌چشم می‌خورد و این موقعیت خود برخاسته از نیاز حاکمیتی‌ست که، هم‌چون تمامی جوامع سرمایه‌داری، به موجودیت افراد که در فرآیند تولید می‌باید در کنار هم باشند، در زمان موضع گیری مخالف تنها به‌صورت ایزوله تن می‌دهد اما در زمان انتخابات می‌باید بار دیگر آنان را در کنار هم گردآورد. بدین ترتیب پوسته‌ی ظاهری دموکراسی حفظ می‌شود اما تنها در چارچوبی که خود حاکمیت مد نظر دارد: از میان صدها داوطلب کاندیداتوری صرفا صلاحیت چهار تن تایید می‌شود اما در همین چارچوب تنگ، حضور گسترده‌ی مردم را در پای صندوق‌های رای شاهد خواهیم بود.

درنتیجه، آن 20 تا 40 درصدی که رای نمی‌دهند هیچ گاه امکان ابراز وجود نمی‌یابند تا آن‌جا که فضایی حتی در سطح یک ستون روزنامه طی این سی سال به آنان تعلق نمی‌گیرد. آنان به سوی وب‌لاگ نویسی، حضور محفلی، گل‌گشتی، جسته گریخته و بعضا ایزوله روی می‌آورند و همین مونادواره‌گی در خیابان قرینه‌ی حتی کم‌سوتر خود را در مورد این طیف دگر-اندیش و دگر-موضع بازمی‌یابد.

* موناد اصطلاحی‌ست در فلسفه به معنای عنصری کوچک و تجزیه ناپذیر که راه به عنصر دیگری از همان دست ندارد.

من رای می‌دهم پس هستم.

" آدمِ قرنِ بیست و یکمی یعنی کسی که نه دیگه امیدواره انقلابی اتفاق بیفته و نه حاضره از حقش توی جامعه‌ی مدنی بگذره، به همین خاطر رای می‌ده. این رو تازه بهش رسیدم. دفعه‌ی قبل نرفتم رای بدم. بابام می‌گفت: اینا همه‌شون سر و تهِ یه کرباسن. چی شد؟ این دایناسور اومد سرکار.

اگه خاتمی می‌اومد که می‌شدم سینه چاکش. حالا که اون نیومد می‌شم مخلص میر حسین. اصلا من می‌گم اگر چند سالِ بعد وضع بدتر شد و انتخاب بینِ مثلا جنتی و مرحوم خلخالی هم بود آدم باید انتخاب کنه.

می‌گن کروبی گفته بلوای پلی‌تکنیک کارِ کمونیستاست. راست و دروغش به گردن اونایی که می‌گن. اما من که به او رای نمی‌دم. می‌گن موسوی که خودش تو دهه‌ 60 سمتِ بالایی داشته رفته سرودِ "سراومد زمستون" رو گذاشته. من خودم هم می‌شنیدم این سرود رو توی امام‌زاده طاهر در مراسم پوینده، مختاری، شاملو و خاوران می‌خوندن. اما من می‌پرسم خوب اشکالش چیه آخه؟ اصلا شاید این بدبخت می‌خواد با زبونِ بی زبونی عذر خواهی کنه از خانواده‌های اعدامی‌ها.

می‌گن دستش به خون اعدامای 60 آغشته است؟ می‌گم خوب داره پاکش می‌کنه با این حرفاش.

می‌گن گفته بسیج جایگاهِ خیلی مهمی داره. می‌گم مگه نداره؟

می‌گن خاتمی اون موقعی که مجلس را هم داشت کاری از پیش نبرد. می‌گم خوب که چی؟ اون موقع پیش نبرده چه دخلی به حالا داره؟ خاتمی چه ربطی به میرحسین داره؟

اگه بگن از رفسنجانی و احمدی نژاد یکی رو انتخاب کن، حتما یکی رو انتخاب می‌کنم.

اگه بگن هزار تا دیگه می‍‌خواستن کاندید بشن، نذاشتن، می‌گم حالا من این حقم رو ازش بگذرم به خاطر اونا؟

می‌گن اگه خودت یکی از اونا بودی چی؟ می‌گم فعلا که می‌بینی نیستم.

حتی اگه بگن بینِ مصباح و جنتی یکی رو انتخاب کن نگاه می‌کنم ببینم کدوم به‌تره. اگه بگن بینِ تمساح و کوسه هم یکی رو انتخاب کن می‌بینم دندون کدومشون کم‌تر درد می‌آره، و مرگ کدوم آسون‌تره همون رو انتخاب می‌کنم.

می‌گن مگه آدم نیستی تو حیونی؟ از هرچی بهت بدن انتخاب می‌کنی؟ می‌گم داداش مثلِ اینکه از مرحله پرتی‌، ها! خوب نمی‌بینی که نیستم و صبح تا شب باید بدوم دنبالِ یه لقمه نون وصله شکممون کنیم؟ حالا بیو همین رو هم که بهت می‎دن انتخاب نکن که چی؟

من رای می‌دهم پس هستم. آخرِ حرفی که می‌خواستم بزنم اینه."

دل آرا

پشت

بر شانه‌ی شب

نهاده‌اید:

تو

و

آرای دل،

با اندکی تفاوت:

تو

بر می‌خیزی

و او

برای ابد

خفته می‌ماند؛

تو

خود خفته‌ای

و او را

خوابانده‌اند

برای ابد؛

تیک تاک ساعتی

شاید

لالای خواب توست؛

پرده‌ی شب

اما

برای او

با

خفت طناب

بر گردن‌اش

و ضربه‌ای

به زیرصندلی‌اش

برای ابد

فرو می‌افتد.

آخر

شاید

در سال‌های دورِ کودکی

یَله از آموزشِِ من و تو

خطایی

از او

سر زده است.

آری.

هم آن‌روز

و هم امروز

خطایی صَعب

از من و تو

سر زده است.

آناکساگوراس و ما

در صفحه 12 روزنامه کارگزاران روز 22 تیر و درحاشیه جلسه‌ی نقد و بررسی کتاب آقای بابک احمدی به نام رساله‌ی تاریخ آمده است: ” او یکی از علت‌های عدم موفقیت کانون نویسند‌ه‌گان ایران را کارکرد حزبی پیداکردن آن دانست. به نظر احمدی مخلوط کردن فعالیت‌ها، بسیار خطرناک است و فعالیت سیاسی و نویسند‌ه‌گی باید هرکدام در جای‌گاه خاص خود باشند، اما این به این معنی نیست که نویسنده نباید فکر و دغدغه‌‌ی سیاسی داشته باشد”.

در این نوشته تلاش می‌کنم در حد امکان به بررسی روی‌کردی بپردازم که سیاسی شدن نهادهای اجتماعی را در جامعه‌ی ما سرزنش می‌کند و خواهان جداشدن فعالیت‌های سیاسی و اجتماعی و در این مورد نویسند‌ه‌گی به صورت خاص است. ناگفنه نماند که این امکان وجود دارد که نقل قول بالا دقبقا گفته‌ی ‌آقای بابک احمدی نبوده و در نقل ‌آن در روزنامه تغییراتی به عمل ‌آمده باشد.

با یک بررسی نمود گرایانه‌ی صرف در باره‌ی پدیده‌های اجتماعی در جامعه‌ای نظیر ایران به نظر می‌رسد ابتدایی ترین خواست‌های اجتماعی، برای مثال، ‌آزادی حق پوشش زنان یا حق اعتصاب کارگران در تقابل مستقیم با بالاترین سطوح حاکمیت قرار بگیرد. و این مساله ‌آن‌چنان عمیق است که کم‌تر خانواده‌ای را می‌توان یافت که موردی نداشته باشد که به نوعی از سوی حاکمیت ممنوع قلمداد نشود: فیلم، سی‌دی صوتی، آنتن ِماهواره، کتاب، نوشته، و مراجعه به سایت های اینترنتی غیر مجاز تنها نمونه‌های معدودی از این دست‌اند.

اما حاکمیت، به اصطلاح ِ حقوقی، هیچ‌گاه به صورت De Jure (قانونی) خواست‌های جامعه را به رسمیت نمی‌شناسد بل‌که مشابه مورد ویدیو در دو دهه‌ی قبل وقتی به صورت De Facto (عملا) در مقابل خواستی چند میلیونی و غیر قابل کنترل قرار گرفت تنها به آن تن می‌دهد. برای تاییدی عینی و ملموس تنها کافی‌ست از پنجره‌ی یکی از ساختمان‌های مشرف به برخی پشت بام‌های شهر تهران تعداد آنتن‌های ماهواره‌ را بشمرید. آیا حکومت چه موقع این واقعیت را می‌پذیرد که این بخشی‌ست گریز ناپذیر از حیات اجتماعی؟ پاسخ این است که هیچ‌گاه، مگر زمانی که عملا مجبور به این کار شود.

در یک مثال کاملا ملموس دیگر کافی‌ست به مبارزه‌ی ِ با تمام قوای دولت با به اصطلاح بد حجابی نگاهی بیاندازید. چندین هزار مامور نیروی انتظامی روزانه در سطح کشور برای آن‌چه نامناسب بودن پوشش‌ نامیده می‌شود برخورد کرده، صدها نفر را بازداشت می کنند، آن هم در دنیایی که ایران تنها کشوری‌ست از بین چند ده کشور اسلامی که حجاب برای همه اعم از مسلمان و غیر مسلمان، ایرانی و غیر ایرانی کاملا اجباری‌ست. و ُُطرفه این‌که این در حالی‌ست که این کشور از نظر شمار دانشگاهیان دختر در مقایسه با بسیاری از این کشورها موقعیت ممتازتری دارد. اما آیا حکومت حاضر است این آزادی را که حتی در همه کشورهای اسلامی به رسمیت شناخته شده است در این‌جا به صورت قانونی بپذیرد؟ آری. اما تنها زمانی که ناگزیر از انجام این‌ کار شود.

از باد نبریم یروند‌ه‌ی کارگران دست‌گیر شده در شهر سقز پس از چندین سال هم چنان در جریان است، حال آن‌که این کارگران تنها قصد داشتند روز جهانی کارگر را که مورد تایید حاکمیت ابران نیز هست طی مراسمی گرامی بدارند.

همین امر در مورد دانش‌جویان برگزار کننده‌ی مراسم 16 آذر 1386 در صحن دانشگاه هم صادق است، حال آن‌که این روز نیز روزی به رسمیت شناخته شده در ایران است. در این رابطه، بیش از 50 تن ازآنان دستگیر شدند وتا کنون نیز پروندهای آنان در جریان است و همه‌گی آنان و با قرار وثیقه های سنگین در انتظار زمان دادگا‌ه‌‌های خود هستند. جالب است بدانیم که مجموع وثیقه‌ی مقامات قضایی برای این دانش‌جویان حدود 5 میلیارد تومان می باشد!!!

در موردی که به‌تازه‌گی رخ‌ داد پس از رسواشدن یک مقام دانشگاهی دانشگاه زنجان که قصد تعرض به یکی از دانش‌جویان دختر را داشته، آن دانشجو به بهانه‌ی تشویش اذهان عمومی بازداشت و تنها با سپردن قرار وثیقه موقتا آزاد شد!!!

موضوع دیگری که خود در پیوند با پدیده‌ی بالاست این است که طبیعتا در چنین جامعه‌ای از ‌‌آزادی‌های ِ به اصطلاح مدنی کم‌تر تصوری می‌توان داشت؛ البته منظور آزادی مخالف است چرا که به قولی: آزادی که همیشه وجود داشته است. در عین حال، در چنین جامعه‌ای احزاب نیز حیات نخواهند داشت؛ باز این‌جا منظور احزاب ریشه دار و برخاسته از بد‌نه‌ی اجتماع است و گرنه حزب دولت‌ساخته نیزکه همیشه وجود داشته است‌.

در نتیجه، در غیاب نهادهای اجتماعی برخاسته از حیات واقعی ما، هر کنش ابتدایی‌مان به ناگزیر رنگ سیاسی به خود می‌گیرد. طبیعی‌ست که کانون نویسند‌ه‌گان ایران که شاید دموکراتیک‌ترین نهاد و از معدودترین نهاد‌های غیر ایده‌ئولوژیک باشد نیز از این امر مستثنی نیست و جز این نمی‌تواند باشد هم‌چنان که این امر در مورد هر تشکل و تعرض اجتماعی و حتی فردفرد ِ اعضای این جامعه نیز صادق است.

حال برگردیم به مساله‌‌ی مخلوط کردن فعالیت‌ها. به نظر نویسنده‌ی این سطور ناپسند دانستن مخلوط کردن فعالیت اجتماعی به نوعی برخاسته از بینشی‌ست که تصور می‌کند این مخلوط کردن امری اراده‌گرایانه است و این خود ناشی از نادیده گرفتن ویژه‌گی‌یست در حیات اجتماعی کشوری هم‌چون ایران که در بالا تنها نمونه‌هایی از ‌‌آن به دست داده شد و آن چیزی نیست جز در هم تنیده بودن ایتدایی ترین امور حیات روزمره با سیاسی‌ترین امور ممکن. آری! روی‌کرد ما نسبت به مسائل‌مان با مادیت حیات اجتماعی‌مان درهم تنیده است و در این جامعه نفس کشیدن‌مان هم به ناچار سیاسی‌ست و تا زمانی که در چنین جامعه‌ای زند‌ه‌گی می کنیم، محکوم به این‌گونه زند‌ه‌گی هستیم.

آناکساگوراس فیلسوف ِ یونانی، پنج قرن پیش از میلاد از درهم آمیخته‌گی امور می‌گفت و این‌که بذر ِ همه چیز در همه چیز هست. شاید بتوان در مورد ایران گفت که در هر جنبه از حیات‌مان آشکارا بذر ِ سیاست قابل ِ روئیت است و بر خلاف نقل قول بالا این مخلوط بود‌ه‌گی نیست که بسیارخطرناک است بل‌که اگر چیزی خطرناک باشد آن عاملی‌ست که این مخلوط بوده‌گی را ناگزیر می‌سازد و این مساله است که می‌باید مورد توجه قرار بگیرد.

۱۳۸۷ اسفند ۲۸, چهارشنبه

تبعیدیان از قبرستان

هشت سال پیش بود. درست همین روز، دوم مرداد 1379 . قلب او پس از مدت‌ها دست و پنجه نرم کردن با مرگ برای همیشه از حرکت باز ایستاد – برای همیشه رفته بود” هم‌چون تمامی مرده‌گان.”

اما از کار افتادن آن تلمبه باعث نشده بود سُرایش او در میان آن‌ها که هنوز قلبی برای تپیدن داشتند به پایان رسیده باشد. برعکس، با مرگ او یکی از بزرگ‌‌ترین به خاک سپاری‌های تاریخ معاصر ایران، آن هم در مورد شخصی آزاده و آشکاراغیرمذهبی، رقم خورد.

آری! از آن زمان هشت سال گذشته است و تا به امسال دوست‌داران او سالی دو بار بر گرد جایی که کالبد او آرمیده است گرد می‌آمدند، سروده‌های او، یا نوشته‌ی خود را می‌خواندند و به هرشکل ممکن یاد او را گرامی می‌داشتند که خود سروده‌ای بود چنان‌که توانسته بود نه آن‌گونه که خواسته بود،” چرا که دستان بسته‌اش آزاد نبود تا هر پگاه را در بر کشد.”

اما این مراسم هیچ‌گاه به آسانی برگزار نمی‌شد. استفاده از بلندگو کوچک‌ترین معضل همیشه‌گی بود. از آن زمان، سنگ قبر او بارها شکسته شد اما سنگ قبرشکن‌ها هرگز یافت نشدند.

وضع بر همین منوال بود تا امسال. برنامه قرار بود ساعت پنج برگزار شود. کانون نویسنده‌گان ایران، که شاعر، خود یکی از بنیان‌گذاران آن بود، و امسال بعد از سال‌ها توانسته بود انتخابات اعضای‌ هیات دبیره‌اش را برگزار کند، برای امروز نیز به‌رسم هرساله تدارکی چند دیده بود: بیانیه‌ای، چند سخن‌رانی، دفترچه‌ای مختصر و چند پوستر. و باز هم بر سرمزار. چرا که برای شاعر و دوست‌داران او ، جهت برگزاری مراسم، جایی به جز قبرستان نمانده بود.

اما امسال به درب امام‌زاده طاهر که می‌رسیدی از شمار ماشین‌های سبز و سفید بهت زده می‌شدی. کلاه کج‌های نیروی انتظامی باتوم یا اسلحه به کمر و لباس شخصی‌های بی‌سیم به‌دست. وقتی از شمار ِ کم ِ حاضرین نسبت به هر‌سال می‌پرسی، پاسخ می‌شنوی که دو اتوبوس‌ در بین راه متوقف شده و به جای نامعلومی برده شده‌اند. در عین حال، به یاد می‌آوری بیش از پنجاه تن ازفعالین دانش‌جویی که هر سال با حضور زنده‌شان انرژی بخش مراسم بودند، نیامده‌اند و در انتظار حکم‌های دادگاه‌اند. دوستان نیروی انتظامی به هیچ صراطی مستقیم نمی‌شوند، از این‌سو به آن سو رانده می‌شوی و از ‌آن سو به این سو. و همواره از مزار دور می‌مانی.

مبهوت که این‌همه رعب از چیست؟ آخر آمدن بر سر مزار آن هم در سال‌روز مرگ عزیزی از دست‌رفته به تریج قبای چه کسی ممکن است برخورده باشد؟ آن هم مراسمی که به هیچ وجه اجازه نمی‌یابد از مرزهای قبرستان فراتر برود؟

برای لحظه‌ای به فکر فرو می‌روی که چرا نباید چنین باشد؟ وقتی فردی با آن همه قابلیت یک بار بر سر کلاسی راه نیافت تا تجربه‌ی چون گنجینه‌اش را با دیگران در میان بگذارد، وقتی صدا و سیما جز منحرف خواندن او، مذموم دانستن فعالیت‌های‌اش و افترا بستن به او چیزی نمی‌گوید، وقتی نو‌آوری‌های او هنوز که هنوز است به کتاب‌های مدرسه راه نیافته ‌اند، وقتی مراسم او در کنار مراسم قتل‌های زنجیره‌ای و خاوران تنها در فضای قبرستان آن هم به اجبار برتابیده‌می‌شود، آیا تعجبی دارد که این تبعیدیان به قبرستان اکنون و در صورت امکان حتی از قبرستان نیز تبعید شوند تا در کنار هم نمانند و به منشا اثر بودن جمعی خود پی‌نبرند؟

فردای آن روز می‌شنوی کانون نویسنده‌گان ایران غیر قانونی اعلام شد، اما مگر این قانون هیچ‌گاه این جمع را قانونی دانسته بود که حالا یک دفعه غیرقانونی شده باشد؟ و باز می‌شنوی که مقامات علت مقابله با برگزاری مراسم را مجوز نداشتن آن اعلام می‌کنند و از خود می‌پرسی نکند فردا برای نفس کشیدن هم احتیاج به مجوز داشته باشی.

آیا بر مسند نشسته‌گانی که هم‌صدایی‌هایی چنین ابتدایی را بر نمی‌تابند از تاریخ نیآموخته‌اند که وقتی به چنین شمار اندکی از افراد ِ هم‌موضع اجازه‌ی ابراز وجود داده نشود، نتیجه جز این نخواهد بود که بغضی بر بغضی تلنبار شود، خشمی بر خشمی و موجی بر موجی؟

۱۳۸۷ اسفند ۱۳, سه‌شنبه

تلاش برای تحلیل دو خبر

شرم‌سارم که این نوشته را می‌نویسم. هیچ قدرتی نمی‌تواند زهرا و طاهره را به ما بازگرداند. برای من مستمسک قراردادن مرگ دو کودک برای نوشتن، عین ِ رذالت است. چرا به این رذالت تن می‌دهم؟ نمی‌دانم.

پرده‌ی اول:

دختری خودکشی می‌کند. خوب، اتفاق تازه‌ای نیست؛ این خبر ِ هرروز ِ روزنامه‌هاست. زهرای 11 ساله به هپاتیت A مبتلاست. بنا به نظر پزشکان در صورتی که هزینه‌ی درمان او تامین نشود او به زودی جان خود را از دست می‌دهد. مادر او که به تازه‌گی از زندان آزاد شده تنها راه چاره را فروش بخشی از تن خود می‌بیند: یکی از کلیه‌های‌اش را به قیمت یک میلیون تومان می‌فروشد تا با نصف آن پول، هزینه‌ی درمان زهرا را بدهد و با باقی آن یک چرخ خیاطی بخرد و در شهرستان مشغول به کار بشود.

پدر ِزهرا به دلیل زندان بودن مادر ِ زهرا توانست حضانت کودک را پس بگیرد، حق حضانتی که مادر با گذشتن از تمام حقوق خود توانسته بود آن‌را به دست بیاورد.

حالا در غیاب مادر، پدر تصمیم می‌گیرد زهرا را به ازدواج با مرد 35 ساله‌ای وادار کند. با این کار، پدر در واقع دخترش را می‌فروشد. او به‌ساده‌گی از دادگاه حکم رشد می‌گیرد و بدین ترتیب سن دختر برای ازدواج مناسب تشخیص داده می‌شود. تلاش‌های مادر برای منصرف کردن پدر راه به جایی نمی‌برد. از سویی زهرا، که تحمل این همه را خارج از توان خود می‌بیند، پس از تحمل شکنجه و ضرب وشتم بسیار تنها راه چاره را در از بین بردن خود می‌بیند: قرص برنج می‌خورد و پس از چندی در بیمارستان جان می‌بازد.

دختر در نامه‌ی قبل از مرگش که حکم وصیت نامه‌ی او را دارد می‌گوید: “دوست داشتم وقتی بزرگ شدم خبرنگار بشم تا به بچه‌های مثل خودم کمک کنم”. می‌بینید؟ او نمی‌توانسته دنیایی را تصور کند که در آن دیگر کودکی هم چون او وجود نداشته باشد. حتی در رویای زهرا هم باید کودکی چون او باشد تا به او کمک شود. زهرا هایی باید در چند قدمی مرگ باشند و منجی‌ای بیاید و آنان را نجات دهد. او در پایان ِ نامه از مادرش عذر خواهی می‌کند که مجبور به خود کشی شده است و می‌گوید “اگه تو پیشم بودی با هم خودکشی می‌کردیم. دوستت دارم مامان توپولی”.*

چه می‌توان کرد؟ خوب مادر باید حق حضانت فرزندانش را داشته باشد؛ مادر باید بتواند مهر مادرانه‌اش را به کودک‌اش انتقال دهد. پدر چه‌طور؟ او باید دست‌گیر و زندانی شود؛ باید تنبیه شود؛ اصلا او باید به دار مجازات آویخته شود؛ او بایست اجازه می‌داد مهر مادرانه تبلور پیدا کند. راه حلی که در نگاه اول به ذهن می‌رسد چیزی از این دست است. اما آیا مهر مادرانه چه‌طور پدیده‌ای‌ست؟ آیا تغییر هم می‌کند؟

پرده‌ی دوم:

غروب است. طاهره‌ی 9 ساله تنها و بی‌تاب در خانه منتظر مادرش نشسته است. وقتی مادر 23 ساله‌ی او به خانه برمی‌گردد، با ذوق و شوق به سمت او می‌دود. اما مادر، طاهره را پس می‌زند. او خسته است. روی موکت می‌نشیند به دیوار تکیه می‌دهد و پاهای‌اش را دراز می‌کند. ترافیک، ناکافی بودن حقوقِ متناسب با تورم هم‌سرش و ده‌ها مشکل دیگر او را در هم خُرد کرده است. اما طاهره انتظاراتی دارد: خوراکی‌های کودکانه؛ توجه و برخورد مناسب. ولی با وجود فقر مالی، مادر اولی را نمی‌تواند به او بدهد، با وجود فقر زمانی دومی را و با وجود فقر آموزشی-فرهنگی، سومی را. نه که نخواهد، نمی‌تواند بدهد، ندارد که بدهد.

آخر از کجا پول بیاورد برای کودک‌اش غذای مناسب بخرد چه برسد به خوراکی‌های کودکانه؟ چه زمانی را می‌تواند با کودک سر کند؟ این دو سه ساعتی که فارغ از کار روزانه باقی مانده تا با دخترش باشد، جدا از جنبه‌ی کمّی آن‌ – که یکی دو ساعت بیش‌تر نیست– آنقدر از نظر کیفی بی ارزش است که بود و نبودش فرق چندانی در اصل قضیه ایجاد نمی‌کند. اما در مورد نبود آموزش: او وقتی طاهره را به دنیا آورد تنها چهارده سال داشت. می‌توانست هم‌بازی امروز او باشد. راستی جامعه چه قدر او را برای بچه دار شدن آماده کرده بود؟ جامعه چه کلاس‌های آموزشی رایگانی برای او و دیگر مادران برای برخورد مناسب با فرزندان تدارک دیده است؟

اما طاهره کودک است و وقتی با دست خالی و چهره‌ی عبوس مادر مواجه می‌شود شروع می‌کند به نق ‌زدن. او تا به حال تنها بوده و با درک کودکانه‌اش و به تجربه دریافته که با نق زدن و گریه به جز تنبیه و توهین بعضی وقت‌ها ممکن است به خواسته‌ای هم برسد. پس ادامه می‌دهد و صدای‌اش را بلندتر و بلندتر می‌کند. مادر در وجود طاهره، آینده‌ی تلخ خود را می‌بیند. چه بسا تلخ‌تر. چرا که هر سال باید بگوید:” دریغ از پارسال.”

وقتی تهدید و فریاد مادر راه به جایی نمی‌برد مهر مادرانه جای خود را به خشم ناشی از ناتوانی می‌دهد: او که هنوز لباس‌اش را در نیاورده روسری نخ نمای‌اش را دورگردن طاهره می‌پیچد و فشار می‌دهد. کودک دست و پا می‌زند و سعی می‌کند خود را برهاند اما موفق نمی‌شود، چند سرفه‌ی خفیف می‌کند، کبود می‌شود و لحظه‌ای بعد قلب‌اش برای همیشه از تپش باز می‌ایستد. مادر، متوحش با چشمانی از حدقه در آمده به تن ِ بی‌جان ِ پاره‌ی تن خود خیره می‌ماند. تلاش او برای بازگرداندن جان کودک ناموفق می‌ماند. کار از کار گذشته است.

مادر طاهره در خصوص قتل دختر 9 ساله‌اش می‌‌گوید:”اوضاع مالی هم‌سرم بسیار بد است و زنده‌گی زناشویی من بسیار سخت می‌گذرد. همین موضوع هم باعث شد تا نسبت به آینده‌ی دخترم بسیار بدبین و نگران باشم. این موضوع همیشه باعث آزار من می‌شد، از طرفی طاهره همیشه بهانه گیری می‌کرد. من که دیگر تاب و تحمل نداشتم در یک لحظه کنترلم را از داست دادم و او را با روسری خفه کردم”.**

حال چه باید گفت؟ مادر را باید تنبیه کرد؟ شاید باید به دار مجازات‌اش سپرد؟ در صورتی که چنین چیزی را مد نظر داشته باشیم، در مقایسه با مورد قبلی به موفقیت نزدیک‌تریم: هرچه نباشد حق مادر کم‌تر از پدر است. اگر با پدر هم صدا بشویم به حتم موفق خواهیم شد.

اما چه پدر زهرا را به دار مجازات بیاویزیم چه مادرطاهره را، هیچ گامی در این راستا برنداشته‌ایم تا چنین اتفاقاتی را پیش‌گیری کنیم. مگر بالاترین تعداد اعدام را در جهان به نسبت جمعیت نداریم؟ آری! چندین سال ا‌ست که ما به نسبت جمعیت رکورد دار اعدامیم، حال آن‌که در بسیاری کشورها مدت‌هاست اعدامی صورت نگرفته است. شاید بگویند اعدام ِمجرم جنبه‌ی تنبیهی برای دیگران دارد. اما مگر پدر زهرا و مادر طاهره نشنیده‌اند که کسی را به جرم قتل، اعدام می‌کنند؟ چه تضمینی وجود دارد که مادر و پدر سایر کودکان هم‌چنان تحت فشارهای اجتماعی ‌ای که بر آن‌ها وارد آمده چنین نکنند؟

اما آیا مادر زهرا با داشتن حق حضانت می‌توانست بر ناتوانی ناشی از فقر خویش غالب آید؟ بی‌‌شک، برابری حقوق زن و مرد خواسته‌ی هر انسان آزاده‌ایست. یه قولی: “آزادی ِ زنان میزان الحراره‌ایست که با آن سلامت جامعه سنجیده می‌شود”. اما وقتی نابرابری صرفا حقوقی نیست بل‌که اقتصادی نیز هست مادران نیز بخشی از همین جامعه‌ی پدر سالار ِ حاکم می‌شوند و عینا همان رفتار پدران را از خود بروز می‌دهند. مهر مادرانه جای خود را به خشم ناشی از نداری و ناتوانی می‌دهد و نتیجه همان می‌شود که در بالا دیدیم.

جامعه باید خود را در مقابل هر دو کودک آن‌قدر مسئول بداند که مادر زهرا لازم نشود برای نجات جان او کلیه‌ی خود را بفروشد و هم‌چنین ازدواج اجباری را تحت هر شرایطی، بالاخص در مورد کودکان زیر 18 سال، جرم تلقی کند، اما در عین حال مادر طاهره را نیز در مقابل آن‌چنان بن‌بستی قرار ندهد که فرزندش را از بین ببرد. در این‌صورت، اجتماع ِ ما می‌تواند ادعا کند که در راستای برخورد با علت و نه با معلول گام برداشته است.

برخورد با نظام پدر سالار جز در برخورد با نظام از بنیاد نابرابر ِ طبقاتی، تنها بازتولید شکل جدیدی از نابرابری‌ست. معروف است که “نابرابری اقتصادی نابرابری حقوقی را به دنبال دارد”. این اصل تا زمان ما هم‌چنان درستی خود را حفظ کرده است.***

*تغییر برای برابری، پنج شنبه 4 مهر 1374، مقاله‌ی مربم حسین‌خواه با نام “زهرای 11 ساله با چراغ سبز قانون به حجله‌ی مرگ فرستاده شد”.

**کارگزارن،31 شهریور1387، صفحه‌ی 16

***یادداشت: متن زیر، با کمی تفاوت، مدت‌ها پیش(19 نوامبر 2008) برای روزنامه‌ی کارگزاران ارسال شد. اما پس از گذشت مدت‌ها هیچ پاسخی دال بر امکان یا عدم چاپ آن دریافت نشد.

سنگ قبر شکنی

در پی مسطح سازی و درهَمکوبش* سنگ قبر یکی از شاعران کافر پیشه و منحرف زاده ی این مرز و بوم پر گهر، به دست غیور مردان همان ملک، هیات ِ در دست تاسیس امنای اهل قبور بدین وسیله مراتب تبریک خود را به نهادها، ارگان ها و سازمان های ذیل ابراز می دارد:
- اداره ی اشتغالجات بدین جهت که در این دوران که بیکاری تنگ گریبان جامعه را گرفته است، دوستانی با تسطیح سنگ قبر این شاعر، سنگ بنای شغلی شریف – یعنی سنگ قبر شکنی – را نهاده اند و در عین حال زمینه را برای مشاغل دیگری با همان شرافت و حتی بیش تر فراهم ساخته اند که از آن جمله اند کار برای بی کارانی که بتوانند به نبش قبر شاعران، مترجمین، نویسنده گان و انسان های بی ارزشی از این دست اقدام ورزند و ایضا کسانی که جنازه اینان رابه جایی شایسته حمل کنند و برکاتی از این دست که از شمار فزون اند.
- تبریک ویژه به دایره ی فرهنگ سازی وزبان سازی و وضع واژه به هم راه شاد باش گویی بدان اداره ی عالیه، که جز به وضع کلمات خودی تمایل نشان نمی دهد، بدین سبب که این افراد شریف، ندانسته بر غنای بی کران زبان و هویت ملی بیافزودند چرا که عنقریب واژه هایی هرچه پربارتر بدین زبان داخل می شود که از آن جمله می توان به سنگ قبر شکن، نبش قبر چی، جنازه چی و موارد بسیار دیگری اشاره کرد که، در پی تلاش این دوستان شریف، عند الاقتضا به سبد گران بار واژه گان اضافه خواهد شد.
– اداره ی کتب جات و مطبوعات از این رو که این خبر خود باعث گردید چرخ خواننده گی در این جامعه به تر بچرخد. در هر حال، از یاد نبریم تسطیح چنین سنگ قبری خواننده گان بسیار دارد: چه در میان ظفر مندان قبر شکن، چه در میان از زیر بته در آمده هایی که این شاعر یا افرادی از این دست را دوست می دارند.
در پایان، ضمن تبریک و تهنیت به این سنگ قبر شکنان گم نام، بدانان درود می فرستیم و آرزو می کنیم که تعداد شان فزون تر وعزم شان ایدون باد.
*متن ِ بالا را در 7 اوت ِ 2006 پس از شنیدن ِخبر ِخُرد کرن ِ سنگ ِ قبر ِ شاملو نوشتم.